www.arezoo17.blogfa.com(angel_kiss_venus@yahoo.com)

طلسم شدگان
blogsTemplates for your blogpersianblogpersianyahoo
طلسم شدگان

نویسنده: سامان لنگرودیان

آری ، یکی را دوست میدارم ، آن را احساس کردم در قلبم
او همان ستاره درخشان آسمان شبهای دلتنگی و تیره و تار من است
او همان خورشید درخشان آسمان روزهای زندگی من است
یکی را دوست میدارم
آری ، او همان مهتاب روشن بخش شبهای من است
قلبم او را دوست میدارد و من هم تسلیم احساست پاک قلبم میباشم
یکی را دوست میدارم ، همان فرشته ای که در نیمه شب عشق به خوابم آمد و مرا با خود به دشت دوستی ها برد
او همان فرشته ای است که با بالین سفیدش مرا به اوج آسمان آبی برد و مرا با دنیای دوستی و محبت آشنا کرد

اینک که من با او هستم معنی واقعی دوست داشتن را فهمیدم
او مثل ابر بهار زود گذر نیست ، او برایم مانند یک آسمان است که همیشه بالای سرم می باشدآسمانی که زمانی ابری می شود چشمهای من هم از دلگیری او بارانی می شود
آری ، تو برایم مانند همان آسمانی
یکی را دوست میدارم ، او دیگر یکی نیست او برایم یک دنیا عشق است
پس بمان ای کسی که تو را دوست میدارم ، بمان و تسلیم احساسات پاک من باش
می خواهم تو را شکنجه دهم ، شکنجه عشق و محبت خودم !!!!
آنقدر تو را شکنجه می دهم تا تمام وجود من شوی ، چون که تو را دوست دارم
ای خورشید آسمان روزهای من ، ای مهتاب روشن بخش شبهای من ، ای ستاره درخشان آسمان تیره و تار من ، ای آسمان زندگی من و در پایان ای همدم زندگی من ، با من باش چون که تو را دوست میدارم ، آری ، تو را دوست میدارم… فقط تو


موضوعات یادداشت
شنبه 31 شهریور 1386 ساعت 11:15 عصر

نویسنده: سامان لنگرودیان
saman
موضوعات یادداشت
جمعه 11 خرداد 1386 ساعت 11:30 صبح

نویسنده: سامان لنگرودیان

تو اگر میدانستی:


 


که چه دردی دارد،خنجر از دست رفیقان خوردن


 


از من خسته تنها نمی پرسیدی:


 


                            که ای دوست چرا تنهایـــــــــــــــــــی


 


 



 


دستهایم برایت شعر می نویسند


 


اما تو هرگز نخواهی خواند


آتش عشق در چشمانم غوطه می زند


 


ولی تو هرگز نخواهی دید


 


نه توهرگز مرا نخواهی فهمید


 


ومن با این همه اندوه از کنارت خواهم گذشت


 


و باز تو درک نخواهی کرد


 


موضوعات یادداشت
چهارشنبه 15 شهریور 1385 ساعت 10:30 صبح

نویسنده: سامان لنگرودیان


خیلی سخته تو سن 17 سالگی بابات رو از دست بدی


آدم نازه دنبال یه تکیه گاه می گرده اما ....


امروز روز پدره هرکسی داره واسه باباش کادومی گیره


اما من باید یه شاخه گل بگیرم و.....


بابا...کاش پیشم بودی...همین جا کنار من...کنار این جسم لرزون...کنار این چشمهای گریون... بابا....


بابا....دلم داره میترکه...بابا میترسم... اشکهام همینطور دارن میریزن...بابا دلم تنگ شده واسه بچه گیهام...واسه اون روزا که چشمم به در میموند تا از بیرون برگردین با یه عالمه خوشحالی...بابا...کاش توی بچه گیام میموندم...اما نه...ای کاش توی بچه گی میمردم...بابا...آخ بابا...باز نفسم در نمیاد.......شما نمیدونین اما...بغض سنگینی دارم...شما نمیدونین اما یه داد بلند توی گلوم گیر کرده


 


 



موضوعات یادداشت
دوشنبه 16 مرداد 1385 ساعت 4:55 عصر

نویسنده: سامان لنگرودیان

 تا صبح نوشتم و خط زدم !


بیچاره این کاغذهای بی زبون که در دستان سرد من به ابدیت پیوستند.


بغضم شکست که به من ثابت کند که غرورم زیرپایت شکست.


اشک های گرم از چشمان خسته ام سرازیر می شد.


اتاق تاریک بود


آسوده بودم که هیچ کس تلاش مرا برای چسباندن تکه های غرورم نمی بیند.


دیگر از گریستن شرمسار نبودم.


همه چیز را باخته بودم پس دلیلی نداشت مبارزه کنم.


هرچه تلاش کردم حرف دلم را برایت بنویسم نتوانستم.....


فقط نوشتم :


یاد من باشد که تنها هستم ماه بالای سر تنهایی ست!


تا سحربا خاطراتت گریستم.......



  






 


موضوعات یادداشت
سه‏شنبه 27 تیر 1385 ساعت 4:46 عصر

نویسنده: سامان لنگرودیان

بعد از مرگم


بر سر در خانه ام پارچه سیاه تسلیت نزنید،


برایم حلوا و خرما سفارش ندهید،


برای بازماندگانم تاج گل نیاوردید،


....


به جای آن الان با پولش برایم کادو بخرید..


یا


خشکه حساب کنید


 


 





براستی زندگی چنان زیباست که مردم می پندارند ؟


 چه چیز زندگی زیباست ؟


تکرار آن ؟


لحظات خوش که به ندرت پیش میاد ؟


 بودن در کنار یاری که هر لحظه امکان جدایی میدهد


 لحظات شوم تنهایی ؟


یا برفی که در روز سرد زمستان ؛  دل تنگ تو را سرد تر میکند؟...


 یا اشک شیشه اتاق که دلش به حال تو سوخته ؟


           


و یا بی وفایی ...


                 و یا دل شکستن و ...


 


 آیا زیبایی زندگی اینهایی هست که من هر روز تکرار آن را میبینم ؟


 


 پس من خوشبخت ترین آدم هستم که فقط زیبایی ها را در کنار خود دارم



  



 


 


 


 


موضوعات یادداشت
چهارشنبه 24 خرداد 1385 ساعت 12:5 عصر

نویسنده: سامان لنگرودیان

 


 


 


راس ساعت21 و 55 دقیقه و 21 ثانیه. سال 1384 با تمام اتفاقات خوب و بدش، در این لحظه تمام می شود و آدمهای منتظر، در کنار سفره هفت سین، خستگی یکساله را به در می کنند. عید همتون مبارک .


سفره هفت سین یکی از قدیمی ترین و زیباترین نمادهای نوروز است. سفره هایی که با سیب، سماق، سمنو، سنجد، سبزه، سکه و سنبل تزیین می شوند، درلحظه تحویل سال افراد خانواده را در کنار هم جمع می کنند و تا پایان عید گسترده می ماند.


درباره علت هفت تایی بودن و استفاده از حرف سین در اجزای این سفره نظر قطعی ای وجود ندارد. عده ای معتقدند هفت عدد مقدس و نمادی از هفت امشاسپند است. امشاسپندان فرشتگانی هستند که در آیین زردشتی اهورامزدا در راس آنهاست و جهان با کمک آنها اداره می شود.


 



 


موضوعات یادداشت
سه‏شنبه 1 فروردین 1385 ساعت 9:0 صبح

نویسنده: سامان لنگرودیان

میگویند دوازدهم بهمن ماه در زیر تازیانه های برف وسرمای زمستان من متولد شدم. چرا نمیدونم.



اینم کادوهایی که بچه ها واسم آوردن دست همشون درد نکنه



سبد آرزوهایم پر شده....


چه زمانی قرعه کشی خواهی کرد پروردگارم؟!


آه...کاش بزرگترین آرزویم بر آورده شود...


سبدم پر از خالیست...


آرزوهای محال...


به گمانم زمستان هم رفتنی است...


مثل من و آرزوهای بر باد رفته...



موضوعات یادداشت
دوشنبه 17 بهمن 1384 ساعت 2:42 عصر

نویسنده: سامان لنگرودیان

یک‌ مرد روستایی‌ هندی‌ که‌ می‌خواست‌ در طول‌ عمرش‌ 100 بار ازدواج‌ کند، سرانجام‌ ناکام‌ از 8 ،ازدواج‌ دیگر ماند و پس‌ از 92 بار ازدواج‌ در سن‌ 82 سالگی‌ مرد



به نوشته روزنامه ((اعتماد)) لایی در دوران جوانی برای اولین باردر روستا عاشق یک دختر شد



سپس با او ازدواج کرد اما ازدواج آنها دوام پیدا نکرد زن لایی خواهان زندگی در شهر



ولی لایی خواهان زندگی در روستا بود. وی پس از 15 روز به خاطر اختلاف بر سر محل زندگی او را ترک کرد



لایی برای آنکه ثابت کند در زندگی خود کمبود همسر وجود ندارد تصمیم گرفت که در طول زندگی خود با 100 نفر ازدواج کند



پس از جدایی از زن اول 92 بار دیگر ازدواج کرد وقرار بود با 8 نفر دیگر که 3 امریکایی 3ژاپنی‌ و 2 آلمانی بودند ازدواج کند


گفتنی‌ است‌ که لایی بسیار فقیر بود و هنگام مرگ احساس خستگی زیادی داشت وبسیار شکسته وافسرده شده بود وی در تمام مدت عمر خود داخل کلبه ای که خود



از چوب وسنگ ساخته بود زندگی میکرد


 


موضوعات یادداشت
پنجشنبه 17 آذر 1384 ساعت 5:41 عصر

نویسنده: سامان لنگرودیان

 


 



 


بگذار بگویم از دل


از حرفهائی که شنیده و از دردهائی که دیده


بگذار بگویم دلم چه دیده و چه شنیده


دید " عشوه معشوقه بی رحم خود را


و شنیده زخم زبانهای آن معشوق سنگ دل را


حرف های دل او را نیز شنیده


و آری بر دلش نیز نشسته


ولی همان سان که حرفها را بر دل نشاند


تبدیل به ویران سرائی کرد


که حتی جغد هم بر سر ویرانه آن آواز نخواند


تصمیصم گرفتم با دلم بجنگم


عشق را به گوشه‌ای بیندازم که در دسترس دل نباشد


تا خود را آزاد کنم


چنین نیز کردم


عشق را با تمام قدرتم به گوشه‌ای پرت کردم


پرت کردم تا راحت شوم


حالا دلم در ماتم دلدار خود می سوزد


ولی جانم راحت شد


آری دلم در ماتم دلدار خود می سوزد


کاش می شد دلم درد پنهانی نداشت


 


 


 


 


موضوعات یادداشت
جمعه 25 شهریور 1384 ساعت 12:4 عصر

خانه مدیریت شناسنامه ایمیل
موضوعات

9908: کل بازدید

6 :بازدید امروز

 RSS 

آرشیو